روایتی از بیابان کهربایی

رصدخانه‌ای که فردا را قرض گرفت

در شهری که منجمان می‌توانند یک ساعت را در زمان جابه‌جا کنند، نقشه‌کشی جوان بدهی پنهان پشت هر روز بی‌نقص را کشف می‌کند.

داستان ۱۱ دقیقه‌ای16:45روز

01

سایه گمشده

در شهر قمر، هر وقت رصدخانه می‌خواست، ظهر دوبار از راه می‌رسید. بازرگان‌ها بازار طولانی‌تر را دوست داشتند، کشاورزها از یک ساعت نور اضافه خوشحال بودند و هیچ‌کس نمی‌پرسید این روشنایی از کجا آمده است.

فقط ناهل، نقشه‌کشی که با اندازه‌گیری سایه‌ها کار می‌کرد، فهمید شهر یک سایه کمتر از آنچه باید دارد.

02

آسمان برنجی

درون رصدخانه، حلقه‌های برنجی دور مرکزی خالی می‌چرخیدند. هر گردش، شصت دقیقه را از روزی که هنوز نیامده بود بیرون می‌کشید و داخل امروز می‌ریخت.

منجمان اسمش را دقت گذاشته بودند. ناهل زیر صدای چرخ‌دنده‌ها چیز دیگری می‌شنید: فردا که از داخل دستگاه در می‌زد.

03

فردا طلبش را می‌خواهد

وقتی موعد بدهی رسید، طلوع پشت تپه‌های شرقی اتفاق نیفتاد. روزهای قرض‌گرفته‌شده به یک افق بدون صبح تبدیل شده بودند و شهر تازه قیمت آسودگی‌اش را فهمید.

ناهل دستگاه را خرد نکرد. یکی از حلقه‌ها را برعکس چرخاند و ساعت‌ها را آرام پس داد؛ با بازارهای کوتاه‌تر، عصرهای سردتر و فصلی که دیگر طبق برنامه اطاعت نمی‌کرد.

04

ساعتی که اجازه نفس‌کشیدن یافت

اولین طلوع صادقانه دیر و ناقص بود. ابرها نصف خورشید را پوشاندند و ساعت بزرگ پیش از صبحانه هفت دقیقه عقب افتاد.

با این حال مردم شادی کردند. برای اولین بار پس از سال‌ها، روز پیش از رسیدنش متعلق به هیچ‌کس نبود.