روایتی از دژ خفته

آخرین فانوس دره

وقتی دره سپیده‌دم را فراموش می‌کند، یک نگهبان باید آخرین نور را از میان شهری عبور دهد که هر قولی را به خاطر می‌سپارد.

داستان ۱۲ دقیقه‌ای18:30غروب

01

ساعتی که جلو نرفت

ساعت هجده و چهل‌وپنج دقیقه، همه ساعت‌های دره فانوس ایستادند. رودخانه هنوز زیر پل‌ها می‌گذشت و دود از دودکش نانوایی‌ها بالا می‌رفت، اما سایه‌ها دیگر تکان نمی‌خوردند. میرا پیش از خاموش‌شدن ناقوس‌ها فهمید چه اتفاقی افتاده است: دژ، آخرین اخگر سپیده‌دم خود را مصرف کرده بود.

او جوان‌ترین نگهبان سه نسل گذشته و تنها کسی بود که هنوز بیدار مانده بود. فانوسی به اندازه یک سیب از کمربندش آویزان بود. شعله کم‌رنگ داخل آن به سمت جاده کوه خم شده بود؛ انگار نور هم از چیزی که آن بالا انتظار می‌کشید می‌ترسید.

02

جاده‌ای از چیزهای به‌یادمانده

مه دور مسیر جمع شد و شکل درهای قدیمی، دست‌های آشنا و اتاق‌هایی را گرفت که دیگر وجود نداشتند. دره با هیولا به مسافران حمله نمی‌کرد؛ فقط دلیل‌هایی برای بازگشت پیش پایشان می‌گذاشت. میرا صدای پدرش را از باغ شنید و نزدیک بود جواب بدهد، تا اینکه دید آن صدا در هوای سرد بخار نمی‌کند.

فانوس را بالا گرفت. نور، تصویرها را نابود نکرد؛ فقط مرزهایشان را صادق کرد. اولین درس نگهبان‌ها همین بود: حقیقت همیشه اندوه را از بین نمی‌برد، اما به آن شکلی می‌دهد که بتوانی حملش کنی.

03

اتاقی بالاتر از ابرها

در بالاترین اتاق دژ، فانوس بزرگ خالی بود. هزاران نام دور آن حک شده بود؛ نام کسانی که روزی دره را به راهی آسان‌تر ترجیح داده بودند. میرا آنجا فهمید سپیده‌دم هیچ‌وقت سوخت نبوده است. سپیده‌دم تصمیمی بود که هر نسل دوباره می‌گرفت.

فانوس کوچک را باز کرد و اجازه داد آخرین شعله بالا برود. برای یک نفس، اتاق کاملاً سیاه شد. بعد نام‌های حک‌شده یکی‌یکی نور گرفتند، تا جایی که انگار خود کوه طلوعی را درونش پنهان کرده بود.

04

صبحی که دوباره انتخاب شد

ساعت‌ها از نوزده شروع به حرکت کردند؛ نه چون ساعت ازدست‌رفته برگشته بود، بلکه چون دره پذیرفت زمان می‌تواند ادامه پیدا کند، بدون اینکه وانمود کند هیچ اتفاقی نیفتاده است. پایین کوه، درها باز شدند و مردم بازگشت رنگ را روی آب تماشا کردند.

میرا بدون فانوس به خانه برگشت. دیگر به آن نیاز نداشت. پشت سرش دژ نور را نگه می‌داشت و پیش رویش جاده هنوز جاهایی تاریک بود، اما تاریکی دیگر همان گم‌شدن نبود.